غياث الدين بن همام الدين حسينى ( خواند مير )

112

مآثر الملوك ( به ضميمه خاتمه خلاصة الأخبار وقانون همايونى ) ( فارسى )

شهرى كه معلوم نيست كه در تصرف ما قرار خواهد گرفت يا نه چنين بىيراق بيرون رفتن مناسب نمىنمايد . امير اسماعيل گفت كه آن خدائى كه اسب عمرو ليث را به تازيانهء قضا به طرف من دوانيده او را اسير سرپنجهء تقدير گردانيد قادر است بر آن كه بىغارت و تاراج تهيهء اسباب سپاه من كند . در خلال اين احوال كنيزكى از كنيزان خاص امير اسماعيل حمايلى كه به قطعات لعل و ياقوت ترصيع يافته بود از گردن بيرون كرده بر زير جامه نهاد و خود به مهمى مشغول شد . ناگاه موش‌گيرى به تصور آن كه آن حمايل مجسم از گوشت‌پاره‌ها است از هوا درآمده حمايل را در ربود . بعضى از نزديكان سوار شدند و به جانب غليواژ « 1 » روان گشتند . موش‌گير چون ميل كرد كه فرود آيد سواران از اطراف و جوانب او در رسيدند و غليواژ حمايل را بيفكند . به حسب اتفاق آن گردن‌بند در چاهى از چاههاى كاريزى كه در برابر بود افتاد و چون كسى جهت اخذ حمايل به چاه رفت ديد كه از آن چاه به چاهى ديگر راه است و صندوقها مىنمايد . لاجرم به جانب صناديق شتافت . آن خود خزانهء عمرو ليث بود كه سام در آن مكان پنهان كرده بود . بالجمله به اضعاف مضاعف آنچه در خزانهء خيال مخزون داشتند كه از اهالى هرات بگيرند به واسطهء رعايت عهد و پيمان به حصول موصول شد . گويند كه نوبتى پيش امير اسماعيل از حسب و نسب سخنى مىگذشت . فرمود كه : كن عصاميا و لا تكن عظاميا . مراد از اين كلمات آن است كه فخر به هنر و استعداد خود كن نه به آن‌كه در سلسله نسب تو بزرگى بوده . بعد از آن كه امير اسماعيل به رياض رضوان خراميد پسرش امير احمد بر تخت سلطنت نشست و چون او شهيد گشت ولدش نصر فرمانرواى انام شد . امير سعيد ، نصر بن احمد پادشاهى عادل كريم و ملكى عاقل حليم بود . آورده‌اند كه به عرض او رسانيدند كه فلان تاجر ، جوهر نفيس به مبلغ سيزده هزار دينار خريده است و آن جوهر ، لايق خزانهء پادشاه دادگر است . امير نصر فرمود تا بازرگان را حاضر ساختند . چون جواهر را ستانده چشم بر آن انداخت دانست كه از خزانهء او دزديده‌اند . لاجرم از تاجر سؤال كرد كه اين جوهر از كجا به دست تو افتاده است ؟

--> ( 1 ) . غليواژ - مرغ گوشت ربا ، موش‌گير ( لغت‌نامهء دهخدا ) .